تبليغاتX
تک واحدی
این وبلاگ خصوصی است. بدون اجازه وارد نشوید.

ایستگاه که نمی‌شد اسمش رو گذاشت. سر چهار‌راه بود که چند نفر وایساده بودن منتظر تاکسی. بعضی‌ها سوار میشدن و بعضی‌ها که مسیرشون دورتر بود هنوز منتظر بودن. تو جمعیت هم یه خانوم متشخصی با دخترش وایساده بود و هی دنبال تاکسی‌ها می‌دوید و بلند داد میزد سر جمالزاده سرجمالزاده انقلاب سر جمالزاده. اولش یه جورایی عادی بود ولی کم کم دیدم داره میره رو نروم. تا میومدم سین سر ... رو بگم طرف با صدای بلند داد میزد سر جمالزاده سر جمالزاده. تا یه تاکسی جلوی پای من ترمز میکرد طرف بلند داد میزد طوری که صدای من به گوش راننده نمی‌رسید راننده هم گازش رو میگرفت میرفت. دیدم نمی‌تونم همینطوری تا شب وایسم.

تا اینکه یه تاکسی جلوی پام ترمز کرد. واسه اینکه صدام رو به گوش راننده برسونم تا کمر از پنجره ماشین رفتم تو و تو گوش راننده داد زدم سر جمالزاده. همزمان با من هم خانومه اونطرف‌تر داد زد سر جمالزاده سر جمالزاده. راننده انگار که شوکه شده باشه یه نگاه به خانومه کرد و یه نگاه به من و تو گوشم داد زد چی؟ از بالای داشبورد یه نگاه به خانومه کردم که با دخترش سوار ماشین جلویی شد. آروم به راننده گفتم سر جمالزاده. دستش رو گذاشت وسط فرمون و بوق زد. از پنجره بیرون رفتم و از در تو رفتم.

رسیدیم سر جمالزاده که راننده گفت من جمالزاده رو بالا میرم اگه میای بشین. نگاش کردم و گفتم مگه اونوری نمی‌ری؟ گفت نه بالا میرم. گفتم مرد حسابی من که باهات طی کرده بودم. گفت مگه خودت نگفتی سر جمالزاده؟

یه ماشین جلوی ما وایساد و مادر و دختر ازش پیاده شدن. گفتم من می‌خواستم برم سر بهبودی.

¤ شنبه 15 تیر1387  -  22:11   -  حامد عزیزی  | 

وقتی به جای روغن زیتون توی غذا شربت بهارنارنج بریزین خودتون متوجه می‌شین چطوری باید شربت درست کنین.

ضمناْ پست قبلی از اساس اشتباه بود، واسه همین برش داشتم. فقط از کسایی که دیدن می‌خوام صداشو در نیارن. اون سوتی از این یکی ضایع‌تر بود. کامنت میثم هم پرید. جالب اینه که میثم هم متوجه سوتی نشده بود. پس کلاْ بی‌خیال.

¤ چهارشنبه 12 تیر1387  -  0:49   -  حامد عزیزی  | 

ظهر از شرکت اومدم بیرون برم همون ساندویچی که سالها پیش مشتریش بودم. منتظر ساندویچم بودم که احساس کردم جای خوبی ننشستم. میزم رو عوض کردم و رفتم روی یه میز دیگه که یه آقای ۵۲ ساله پشتش نشسته بود. سر صحبت بین ما باز شد. نمی‌دونم چی شد که شروع کردم براش درددل کردن.

...

نمی‌دونم کی بود و از کجا اومده بود و چه کاره بود. ولی به طرز عجیبی بعد از صحبت باهاش احساس قدرت و اعتماد به نفس می‌کردم. حس می‌کردم همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت.

آقا! هر کی بودی. خدا نگهدارت باشه. می‌دونم خدا تو رو فرستاد و من رو نشوند کنارت. بهت نیاز داشتم و تو همون لحظه پیدات شد. پسرت و دخترت به تو افتخار خواهند کرد.

¤ سه شنبه 28 خرداد1387  -  1:43   -  حامد عزیزی  | 

ببخشید، می‌تونم چند دقیقه همینجا بشینم و هیچ کاری نکنم؟

خب چیه؟ مثلا اومدیم مسافرت استراحت کنیم دیگه؟

باشه بابا. اومدیم تهران.

¤ جمعه 17 خرداد1387  -  11:42   -  حامد عزیزی  | 

نمی‌دونم چرا بعضی‌ها گفتن که من مدتیه تو خودم رفتم. اتفاقا من خیلی هم بیرونی شدم. از تو خونه سیر آفاق و انفس می‌کنم. به پیر به پیغمبر من همون حامدم. مدتیه فشار روم زیاد بود. کاری (ببخشید بیکاری) ، درسی و مهمون‌داری و ... مدتیه کسی منو ندیده. باور کنید هر روز از ۹ صبح تا ۳ شب مشغول مطالعه‌ام. این روزها باید اطلاعات رو زیاد کرد و البته تفکر رو. نمی‌خوام در مورد م.ب. یعنی همون معضل بیکاری صحبت کنم. ولی اینطوریا شده دیگه.

مدیریت ساختمون هم یه بلای دیگه‌ست که انگار فقط بلده سر من نازل بشه. قراره دوباره یه جلسه برگزار کنیم و در مورد دزد صحبت کنیم. تو این هاگیر واگیر گرونی برنج، زدن قفل در انبار همسایمون رو شکوندن و ۲۰۰ کیلو برنج رو بردن. معلوم نیست با چی بردن بیرون که کسی نفهمیده. همه چیز از دزدی اون ۸۵۰۰ تومن صبح شروع شد. ولش کن. خدا سومی رو به خیر بگذرونه. من رو ندزدن یه وقت. چون بعضی‌ها چشم خودمو در میارن اول.

کی؟ JJ؟ خب اون هم سوتی میده دیگه. مثلاْ؟ خب من مدتیه ندیدمش. چی بگم؟ آها راستی JJ! کیومرث چطوره؟

خلاصه اگه ما نیستیم اینطوریاست. نگران ما نباشید. همه چیز درست میشه.

بیخیال. این نیز بگذرد. فرداها هنوز نیومدن ... فرداها هم می‌آیند ... فرداها قشنگن.

¤ دوشنبه 6 خرداد1387  -  3:4   -  حامد عزیزی  | 

از جمادی مُردم و نامی شدم                        وز نما مُردم به حیوان سر زدم

مُردم از حیوانی و آدم شدم                          پس چه ترسم؟ کی ز مُردن کم شدم؟

حملۀ دیگر بمیرم از بشر                              تا بر آرم از ملایک بال و پر

بار دیگر از مَلَک پران شوم                            آنچه اندر وَهم ناید آن شوم

وز ملک هم بایدم جَستن ز جو                      کلُّ شَیءٍ هالِک إلّا وجَهَهُ

پس عدم گردم، عدم چون ارغنون                  گویدم که "انّا اِلیه راجعون"

¤ چهارشنبه 1 خرداد1387  -  0:22   -  حامد عزیزی  |